عسل و کامران
 

تا اطلاع ثانوی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی دلم برای وبلاگ نویسی تنگ شده. هر روز وسوسه می شم بیام بنویسم اما راستش دست و دلم به نوشتن نمیره. می دونید چرا؟ با این کشوری که هر روز توش یک خبر بد می شنوم و هر روز نگران جوونهای اونم اما کاری از دست خودم به جز دعا بر نمیاد دیگه حال و حوصله ای برام نمونده. توی این شهر هیچ خبری نیست اما نگران برادرم و دوستام هستم که توی دانشگاه آزاد مشهد درس می خونن و نگران همه آدمای خوب این کشورم. توی این وضعیت و موقعیت اصلا نمی تونم بیام اینجا و از خوشی های خودم و موفقیت های کاریم براتون بنویسم. به نظرم وبلاگ نویسی روزانه تو این موقعیت یک جور خیانت و بی خیالیه که من اهلش نیستم.

من حالم خوبه امیدوارم شما و همه هم همیشه خوب باشید. اما تا اطلاع ثانوی تا روزی که دل من و خیلی های دیگه آروم بگیره اینجا چیزی نمی نویسم. امیدوارم زودتر برگردم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۱٠/۳٠ - عسل

پز دادن

سلام. دیدین ایندفه زود اومدم؟

مرسی که  بهم سر زدین و کامنت گذاشتین. گفته بودین عکس وسایل خونه که خودم طراحی کردم رو بذارم، اما شرمنده هنوز ADSL ندارم و با این اینترنت نفتی نمی شه عکس گذاشت، اما در اولین فرصت که اینترنت پر سرعت دار شدیم به روی چشم؛ عکس هم می ذاریم.

دیگه اینکه اون روز که آپ کردم و رفتم به وبلاگهای دوستان سر زدم، تو بعضی وبلاگها کامنت گذاشتم و از بی کاری گله کردم. قربون این دنیای مجازی بشم که خوب حاجت می ده.بغل چند ساعت بعدش یکی از همکلاسی های سابق دانشگاهم زنگ زد. مدیر یکی از موسسات زبان تو این شهره. زنگ زد و بهم گفت چه بخوای چه نخوای برات چند تا کلاس گذاشتم که بی چون و چرا باید بیای درس بدی.هورا منم یک کم کلاس گذاشتم و بعد هم فقط به خاطر گل روی دوستم قبول کردم، وگرنه من که نمی خواستم برم سر کار.دروغگو

دیگه اینکه به شدت مشغول خونه داری هستیم. جاتون خالی غذا می پزم همه جوره، کیک و شیرینی و دسر درست می کنم اساسی. خلاصه پاک شدم زن خونه. بعضی وقتا خودم خنده ام می گیره، هنوز باورم نمی شه همه این کارها رو تنهایی تو یک شهر غریب انجام می دم. کلی هم مهمونی می گیرم و مهمون بازی می کنم. کامران هم که ذوق می کنه هر روز از این زن خونه داری که نصیبش شده.

چند وقت پیش هوس کوفته کرده بود. منم دیدم از بیکاری دارم هلاک می شم یک کوفته درست کنم که هم از بیکاری در بیام هم شوشو جانمو شاد کنم. شب که دید کوفته داریم و کوفته ها هم گرد موندن و وا نرفتنخوشمزه از ذوقش به مامانم و مامانش و خواهرشو زن باباش زنگ زده گزارش داده که بیاین ببینین چه زن هنرمندی دارم.خجالت از خجالت آب شدم رفتم تو زمین. گفتم الان اینا با خودشون فکر می کنن این چند ماهه به تو گشنگی دادم و اولین باره که غذا پختم. خلاصه امان از دست این مردای شکمو.

ازتون نمی گذرم اگه فکر کنین من با این همه خوراکی که می پزم و می خورم 6 کیلو چاق شدم.عصبانی هیچم اینطور نیست.دروغگو این که روزهای زوج می رم ایروبیک فقط برای رفع بیکاریه و هرگونه چاق شدن رو به شدت تکذیب می کنم. دروغگو

گفتم کلاس ایروبیک  یادم اومد یکم پز بدم بهتون.شیطان یادم نیست قبلا گفتم یا نه؟ اما به هر حال چون پز دادنه خونم اومده پایین باید بگم که اینجا ما همه امکاناتمون مجانیه. کلاس ایروبیک، استخر، سینما، خونه هایی که توش نشستیم و حتی آرایشگاه مجانی داریم.از خود راضی یک وقت فکر نکنین من اهل سوءاستفاده ام، نه، اصلا بعد از هر بار حموم نمی رم آرایشگاه که موهامو سشوار کنم. زن یکی از دوستای کامران می گه تو انقدر سوءاستفاده می کنی که از فردا اینا رو پولی می کنن. تازه رستورانشم پول می گیرن فقط برای خالی نبودنه عریضه، وگرنه پیتزای 400 تومنی و کباب 200 تومنی کجای دنیا پیدا می کنین؟

پ.ن: راستی مانلی جون شما حرص نخور من خودم کامنتهای تورو می شناسم عزیزم. مرسی که بهم سر می زنی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٩/۳ - عسل

بعد از کلی غیبت

 

وای خدای من، اصلا باورم نمی شه این همه وقته اینجا هیچی ننوشتم. خیلی وقته به دنیای مجازی سر نزدم. همیشه از وبلاگهایی که دیر به دیر آپ می شد بدم میامد، می گفتم مگه آپ کردن چقدر از وقت آدمو می گیره که این نویسنده های وبلاگ ها یک آپ کوچیک هم نمی کنن؟ باورم نمی شه که حالا خودم شدم یکی از اونایی که چند ماهه به وبلاگم سر نزدم. اما از این به بعد می خوام تند تند بیام.

این که می گم تند تند میام حالا نه فکر کنین هر روز میام می نویسم؛ نه، تا دستم گرم بشه و دوباره روزانه نویسی رو شروع کنم کمی زمان می بره. اما سعی خودمو می کنم.

خوب حالا بگم از این مدتی که نبودم.

حسابی داشتم به خونه رسیدگی می کردم. چون اکثر چیزهایی که داریم رو خودم طراحی کردم برای همین ساخته شدن و کارهاش طول کشید. میز عسلی جلوی مبلها، میز تلویزیون، سرویس خواب و بوفه همش طرحهای خودم بود که دادم ساختن. پدرم در اومد تا تونستم کسی رو پیدا کنم که کارش تمیز باشه و بفهمه من چی می خوام. اما خدا رو شکر که بالاخره کارها انجام شد. چند تا گلدونی که دوست داشتم هم خریدم، به شدت دوستشون دارم، وقت زیادی هر روز صرف گلدونهام می کنم که خوب البته لازمه. از همه بیشتر عاشق بنسای ( درختچه خوشگلم) هستم که هر روز رسیدگی و توجه می خواد. کامران که می گه بنسای هووش شده حسابی. کلی هم گشتم تا چند تا تابلوی کار دست که به خونمون بیاد پیدا کردم. خلاصه حسابی درگیر اینجور کارها بودم. البته هنوزم تموم نشده، مثلا یک آینه قدی می خوام که هنوز کسی رو

پیدا نکردم که قابی رو که من می خوام برام بسازه.

عکسهای عروسیمونم گرفتیم که خیلی خوشگل شدن.

دیگه اینکه این مدت یک کمی هم مهمون داری کردیم و کلی کادو گیرمون اومد. من به خانواده خودم لیست داده بودم که چی برام بخرن، هر کی هم از خانواده و دوستام اومدن خونمون برامون طبق لیست خودم کادو آوردن. اما خانواده کامران که بعضی هاشون دیروز اومدن اینجا، هر خانواده برامون یک سکه طرح قدیم آوردن که حسابی خر کیف شدم، مخصوصا که این روزها سکه حسابی گرون شده.

خب فعلا گزارش کافیه، برم زود به وبلاگها سر بزنم که دلم لک زده برای وبگردی.

 

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۸/۳٠ - عسل

زندگی بدون اینترنت در خونه جدید

سلام دوست جونای گلم. شرمنده. اصلا باورم نمی شه دو ماه اینجا چیزی ننوشتم. مرسی که به یادم بودین و برام کامنت گذاشتین. راستش کلی خوش گذشته تو این دو ماه. خونمون هم حاضر شده و سه هفته پیش اسباب کشی کردم رفتم خونه نو. اما چون اونجا هنوز اینترنت ندارم نشد که بیام بنویسم. خیلی وقته بهتون سر نزدم و کلی دلم برای همه تنگ شده و بی خبرم از همه جا. امروز هم خونه مامانم بودم که شد بیام سر بزنم. دعا کنید زودتر اینترنت دار بشم تا تند تند بنویسم و بتونم بیام پیشتون.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٦/٢٠ - عسل

این روزها

خیلی وقته ننوشتم. از قبل از انتخابات. منم مثل همه رای دادم. روز جمعه 22 خرداد رفتم تهران برای یک سری خرید که داشتم. همونجا رای دادم و همونجا از روز شنبه 23 خرداد درگیر مسائل بعد از انتخابات شدم. بیشتر درگیری فکری داشتم. از وقتی هم از تهران برگشتم انقدر فکرم درگیر بود که نمی تونستم بنویسم. راستش نمی دونستم بیام چی بنویسم؟ از حال و هوای این روزها بنویسم، که نوشتنی نبود و هر کی توی اون فضا بود درک می کرد و هر کی هم توی فضا نبود هر چی هم بگیم درک نمی کنه و در تصورش نمی گنجه. از این روزهای خودم بنویسم که درگیر کارهای مهمونی هفته آینده ام هستم، که توی حال و هوای این روزها روم نمی شد از مهمونی بنویسم.

هفته دیگه یک شبه عروسی داریم. کاش زودتر بگذره که اصلا حوصله ندارم. هنوز خونمون حاضر نشده، خسته شدم از این جای کوچیک کاش زودتر خونمونو بدن. تقریبا همه وسیله هامونو خریدیم اما هنوز خونه ای خبری نیست که وسایلو ببریم بذاریم توش. دوست دارم بیشتر بنویسم اما هنوز روم نمی شه از خوشی های خودم و لحظه های قشنگ بنویسم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٤/٢۳ - عسل

مهمونی

سلام. چه خبر؟ از جو انتخابات و موج سبز چه خبر؟ اینجا هم با اینکه شهر کوچیکیه اما جو بد نیست و دیشب خیابونها کاملا بسته شده بود.

جاتون خالی دو روز پیش با کامی و دوستامون رفتیم بدرانلو و شام بردیم دور هم خوردیم. تا هوا خوبه و اطراف شهر سبز و خوشگله باید نهایت استفاده رو بکنیم.

چند روزه حسابی کودک درونم داره شیطونی می کنه و شاده؛ هی می رم تو سایت باربیخجالت و بازی می کنم، جایزه های خوشگل می برم و ذوق می کنمتشویق. تا حالا چند تا مدل نقاشی، چند تا پوسترو .... بردم.نیشخند خیلی دوست دارم، از بچه گی تا همین الان عاشق باربی بودم و هستم. از هیچ جور عروسکی به جز باربی خوشم نمیاد اما اگه هنوزم کسی باربی ( البته اصلشو) بهم کادو بده خیلی حال می کنم و خوشحال می شم.

فردا می رم تهران و تا 10 روز دیگه نیستم. باید برم برای مهمونیمون خرید کنم. قرار شد هفته اول مرداد تو باغ خودمون یک مهمونی خودمونی شامل عمه، عمو، دایی ، خاله ها و دوستامون بگیریم. عروسی نیست اما اگه هیچ مهمونی ای نمی گرفتیم شاید بعضی ها یادشون می رفت باید بهمون کادو بدنشیطان، منم که عاشق کادوچشمک. آخه کلی برای کادوها نقشه کشیدم. می خوام بفروشمشون و با پولهایی که پس انداز دارم یک آپارتمان کوچیک بخرم بدم اجاره تا برام یک سرمایه ای باشه. همه کارهای مهمونی رو قراره یکی از برگذار کننده های مجالس که تو مشهد از بهترینهاست انجام بده، کلی ازمون پول گرفت اما می ارزه. مخصوصا برای من و کامی که خودمون مشهد نیستیم و بقیه باید دنبال کارامون می رفتن، اینجوری دیگه شرمنده کسی نمی شیم و همه چیز هم بهترین خواهد بود.

خواهر کامی می گفت انقدر دارین خرج می کنین خوب لباس عروس هم بپوش و سفره هم بنداز، اما گفتم اونجوری عروسی می شه  و وقتی عروسی شد دیگه نمی شه فقط عمه و خاله دعوت کرد، باید همه فامیلو دعوت کنی وگرنه تا آخر عمر ازت دلگیرن که عروسی گرفتی و اونارو دعوت نکردی، و اینجوری خرجمون 10 برابر می شه. اما وقتی اسم مهمونی روش باشه مهمونها دست خودمونن.

خلاصه باید برم تهران لباس و کفش بگیرم. برای اون شب مهمونی هم احتمالا یک میز کوچیک می ذاریم که به قول کامی مردم بیان اونجا کادوهاشونو تحویل بدنزبان. بعد هم که فقط می زنیم و می رقصیم و حال می کنیم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/٢٠ - عسل

طبیعت گردی

بعد از مدتی دوباره سلام. این مدت که نبودم خب معلومه که شدیدا گرفتار بودم. دو روزی دوستم اینجا پیشم بود. بعد 10 روزی مامان کامی اومد مهمونمون بود، بعد هم دو روزی دختر داییم اومد خونمون، آخر هفته گذشته هم یک سر رفتیم تا شمال و برگشتیم. خلاصه جاتون خالی حسابی مشغول بودم.

خیلی حرف داشتم بزنم اما الان که دارم می نویسم هیچی یادم نمیاد.

دلم می خواد زودتر خونمون حاضر بشه و از این حالت موقت در بیام، دلم وسایل خوشگل می خواد، از وسایل این خونه خسته شدم، اما اینجا ارزش نداره که بخوام وسایل خودمو بیارم. دلم یک گشت حسابی تو بازارهای شیک می خواد، دلم یک عالمه مغازه خوشگل با جنسهای خوب می خواد. شرمنده که این چند وقت غرغر زیاد می کنم اما به خاطر فضای این شهر دلگیره که هیچ چیز جذابی به جز کامی توش وجود نداره. آخ که شدید کامی جونمو دوست دارم و خدا رو به خاطرش شکر می کنم.

اوضاع و احوال خیلی خوبه و زندگی عشقولانه جریان داره. این مدت کلی طبیعت گردی کردیم با هم و جاهای خوشگل دیدیم. کلی هم عکسای قشنگ گرفتیم.

فعلا برم به کارام برسم، امروز قراره از ظهر که کامی و دوستاش از سر کار میان بریم باغ بابای کامی و شام هم اونجا باشیم، بعد برگردیم خونه. قراره جوجه کباب بخریم درست کنیم و کمی هم ماهیگیری کنیم، اما چون از صبح هوس میرزا قاسمی کردم الان میرم یک کم میرزا قاسمی هم درست می کنم که در کنار بقیه غذاها بخوریم و حالشو ببریم. جای شما هم خالی می کنم اساسی.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/۳/۱٠ - عسل

درد دل

سلام به همه  دوست جونای مهربونم. دیدین زود برگشتم؟

همچنان شدیدا درگیرم، کلی ترجمه ریخته سرم که باید زود تحویلشون بدم، اما از اونجایی که شدیدا عاشق پولم، با عشق کار می کنم که زودتر پول بیاد تو حسابم. البته هر کاری که قبول می کنم اول پولشو کامل می گیرم بعد ترجمه می کنم اما اینا رو که تموم کنم باز می تونم چند تا کار دیگه قبول کنم و حسابمو پرتر کنم.

این روزا شدیدا دلتنگم، برای همه چیز مشهد حتی چیزهایی که قبلا ازشون بدم میامد. این شهر به شدت خسته کننده و دلگیره، وقتی فکر می کنم اقلا بیست سال دیگه باید اینجا زندگی کنم دلم می خواد گریه کنم؛ فقط به خاطر وجود کامی و عشق بی نهایتی که بهش دارم حرفی نمی زنم و تحمل می کنم. اینجا هیچ چیزی نداره که بتونم بهش دل خوش کنم و یا باهاش سرگرم بشم. آره استخر و باشگاه می رم اما این چیزا اولا تمام امکاناتی نیست که من دلم می خواد، دوما انقدر با آدمهایی که میان اونجا اختلاف فرهنگی و اخلاقی حس می کنم که اصلا راحت نیستم. این شهر فقط یک دونه سینما داره که اونم کم پیش میاد فیلم خوبی بیاره، اگر هم فیلم خوبی داشته باشه انقدر سالنش کثیف و درب و داغونه و لات توش هست که ترجیح می دم نرم. این شهر فقط یک پاساژ نسبتا خوب داره، و فقط دو تا مغازه لباس فروشی داره که می شه توش لباس نسبتا خوب پیدا کرد. درسته آخر هفته ها میرم مشهد اما بقیه هفته اینجا دلم می پوسه. بازم خدا رو شکر که دو تا دوست خوب پیدا کردم که از نظر اخلاقی و فرهنگی با هم جوریم. اینجا حتی هنوز نتونستم یک آرایشگاه خوب پیدا کنم که برم ابروهامو بردارم، آخه گاهی واقعا نمی رسم مشهد برم آرایشگاه، اینجا هم انقدر بد و بی کلاسن آرایشگاهاش که دلم نمیاد برم توشون. خلاصه حسابی کلافه ام.

به همه موارد بالا اضافه کنین اینو که این روزا شدیدا تنهام و کامی روزی 14 ساعت سر کاره، دیشب و پریشب هم بیشتر مجبور بود بمونه و تا 11 شب تنها بودم.

مردم این شهر خیلی مهربونن، تا حالا ازشون بدی ندیدم، اما شدیدا احساس غربت می کنم، اینجا هیچ کس تیپ خودمو نمی بینم و برام سخته عادت کردن به محیطی که از نظر فرهنگی باهام سنخیتی نداره.

امروز دوستم قراره بیاد و دو روزی پیشم بمونه، خیلی خوشحالم، از هر تغییر و تنوعی تو این شهر کسل کننده خوشحال می شم.

پینوشت 1 : جدا به نظرتون خیلی ورزشکارم که روزی 300 تا درازنشست میرم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من از بچه گی به درازنشست رفتن عادت دارم.

پینوشت 2: مانلی جون بی نهایت ممنون برای این همه محبتت.

پینوشت 3: دلم یک عالمه کادوهای خوشگل و لباس شیک می خواد.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٢/۱٦ - عسل

پس از مدتها سلام

وای اصلا باورم نمی شه که از قبل از عید دیگه اینجا چیزی ننوشتم. انقدر سرم شلوغ بوده و درگیر بودم که خدا می دونه. پس اول از همه سال نو که دیگه کهنه شده مبارک.

اگه بخوام از روزی که دیگه ننوشتم تا امروز خلاصه بگم بهتره از چهارشنبه سوری شروع کنم. جاتون خالی چهارشنبه سوری آش رشته پختم و رفتیم خونه دوستای کامی، اونا هم پیراشکی درست کرده بودن؛ دور هم غذا خوردیم و کلی ذوق کردم چون آش رشته ام خیلی خوشمزه شده بود. بعد هم یک عالمه آتیش بازی کردیم و از روی آتیش پریدیم.

پنج شنبه سفره هفت سین کوچولویی تو خونه چیدم و راهی مشهد شدیم. برای سال تحویل خونه ما بودیم. سال که تحویل شد من به کامی تی شرتی که براش خریده بودم رو کادو دادم و اون به من یک سکه هدیه داد. بابا به من یک تراول داد و به کامی یک سکه. بعد زود رفتیم خونه مامان کامی. از اونجا هم رفتیم خونه مامان بزرگم. بعد هم دیدن خاله  ام، و خاله مامانم، و عمه ام. عمه به همه تراول عیدی داد اما به من و کامی عیدی مخصوص یک سرویس قابلمه تفلون داد. از اونجا هم دوباره رفتیم خونه مامان کامی و شب اونجا موندیم.

روز بعد هم همش به عید دیدنی و مهمونی گذشت. یکشنبه هم که رفتیم به همراه مامان کامی تهران و تا آخر هفته تهران بودیم. کلی خوش گذشت و یک عالمه خرید کردیم.

از هفته دوم عید هم برگشتیم خونمون، چند تا آخر هفته رفتیم مشهد. اما الان دو هفته است به خاطر کار کامی نتونستیم بریم و احتمالا تا یک ماه دیگه هم نمی شه که بریم. این مدت کلی مهمون داری کردم. خواهر کامی و شوهرش اولین مهمونمون بودن که شب می موندن. اونا دو روزی بودن پیشمون. بعد مامانم اومد و سه روز موند. این هفته هم بابای کامی و خواهرش اومدن خونمون و یک روز موندن.

این روزا شدیدا سرم شلوغه. از مهمون داریها که بگذریم؛ هر روز صبح که بیدار می شم اول صد تا دراز نشست می رم، بعد صبحانه می خورم، خونه رو مرتب می کنم و به کارهای روزمره می رسم. ظهر قبل از غذا دوباره صد تا دراز نشست می رم، ناهار که خوردم شام درست می کنم. عصر بازم صد تا دراز نشست می رم. به این برنامه باید اینم اضافه کنم که روزهای زوج هشت صبح می رم ایروبیک و کار با دستگاه، و روزهای فرد می رم استخر. حالا فکر نکنین که خیلی چاق شدم، دو کیلو بعد از عید اضافه کردم اما این ورزش ها به این خاطره که سینا چند تا کار تبلیغی سفارش گرفته و قراره من مدلش باشم، چون اون خیلی حساسه مجبورم خودمو به سایزی که اون می خواد برسونم. خیلی دلم تنگ شده برای جلوی دوربین عکاسی سینا رفتن، که تا دو ماه دیگه میرم. کارهامونم ظاهرا دو تا کاتالوگ هست برای دو تا از جواهرسازها یکی مشهدی و یکی تهرانی، و یک کاتالوگ برای یکی از کارخونه های مبل تهران، که توی این کار چون قراره کامل دیده بشم باید حسابی ورزش کنم.

اولش فکر می کردم شاید کامی خوشش نیاد من توی این کارها مدل باشم، اما سینا اصرار داشت هرجور شده راضیش کنم چون با کس دیگه ای نمی تونه مثل من راحت کار کنه و من حرفاشو خوب می فهمم و می دونم دقیقا ازم چی می خواد، به کامی که گفتم خیلی راحت قبول کرد و کلی هم قربون صدقه ام رفت که الهی فدای زن مانکنم بشم. ( البته نه قیافه ام به مانکن ها می خوره و نه هیکلم اما چند تا دوست عکاس دارم که باهاشون کار می کنم و هم چون تجربه دارم و هم با اونا راحتم ظاهرا ترجیح میدن با من کار کنن).

به جز اینا کار ترجمه هم قبول می کنم و تو خونه انجام میدم. خیلی از مشتریهام متنهاشونو برام ایمیل می کنن و پول به حسابم واریز می کنند، منم براشون متن ترجمه شده رو ایمیل می کنم، خلاصه مشغول کار، ورزش، خونه داری و مهمون داری هستم. اما امیدوارم بتونم بیشتر بیام وب و بنویسم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸۸/٢/۱٠ - عسل

مهمون داری

این چند روزه یا اینترنت قطع بود یا من درگیر بودم.

پریروز یکی از دوستام از مشهد اومد دیدنم و کلی هیجانزده شدم. طفلکی صبح اومد عصر هم برگشت، کلی تو راه خسته شده بود، برام یک قاب خوشگل هم کادو آورد. تازه ناهار هم چون سرزده اومد نداشتم بهش بدم، هرچی خواستم از بیرون براش غذا بگیرم اجازه نداد و خودش املت درست کرد، خوردیم.

امروز هم قراره مامان و بابام بیان و تا شنبه می مونن، شنبه همه با هم بر می گردیم مشهد و قراره اگه شد من یکشنبه برم بالاخره یک مانتو برای خودم بگیریم که از این بی مانتویی و یکنواختی در بیام. شنبه شب هم قراره با بچه های دانشگاه شام بریم بیرون و کامران جونم رو برای اولین بار بهشون نشون بدم.

حسابی فکرم مشغوله کارها و خریدهایی که باید انجام بشه، هست. برای اینکه این وبلاگ رو پر از حرف خرید و دلمشغولی هام نکنم یک وبلاگ دیگه درست کردم که خوشحالم می شم اونجا هم سر بزنید و راهنماییم کنید، شدیدا به هم فکری همه نیاز دارم.

زندگی هم شدیدا خوبه و خوش می گذره، انقدر خوشم که همش با خودم فکر می کنم قبل از اینکه بیام با کامران زندگی کنم، چه طوری زندگی می کردم؟ حالا دارم می فهمم که زندگی مشترک بهترین و زیباترین نوع زندگیه؛ هر کسی هم که می گه ازدواج نکنین پشیمون می شین از حسادتشه، احتمالا چشم دیدن خوشی دیگران رو نداره؛ یا خودش بلد نیست خوب زندگی کنه و خوش بگذرونه که بهش بد گذشته.

دلم می خواد یک عالمه بنویسم، اما باید یک کم اینجا رو مرتب و جمع و جور کنم، غذا هم درست کنم تا کامران بیاد و با هم کیک بپزیم و برای پذیرایی از مامان و بابا آماده بشیم.

پيام هاي ديگران ()        link        ۱۳۸٧/۱٢/٢۱ - عسل