خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
عسل
آرشیو وبلاگ
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤
دی ۸٤
آذر ۸٤
لینک دوستان
نوشی و جوجه هایش
وب نوشته ها
گلسا
مهربانو
هفت روز هفته هايم
خاطرات زندگی من و همسرم
رز سفيد
من و خودم
آلوچه خانوم
هليا
کپلی
ملودی
پری دریایی
غریبه
نيروانا
مريم
دو لقمه خاطره سبز
عشق بازی آسمون
خانه عشق
گوشماهی
هانی و مامانی
عشق ابدی
آدم من...حوای تو
از دل تا قلم
مداد رنگی
مدوسا و خاطرات
رایحه آشپزی
روزهای من
من نوشا هستم
در آغوش خوشبختی
یارا نویس ها
جیک جیک مستون
نه گفتنی
شب یلدا
بادبادک
گلامور
کنتس
پرشين وبلاگ
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
طراح قالب : ماكرومديا
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
لوگوی دوستان
چهارشنبه صبح با سینا بودم. بهش سوغاتیشو دادم و کلی با هم گفتیم و خندیدیم. بعد اون منو رسوند آرایشگاه و خودش رفت خونه. قرار شد شب بیاد دنبالم که با بچه های دانشگاه بریم بیرون.
عصر لیلا زنگ زد که میاد خونه ما که با هم بریم سر قرار. منم به سینا که گفتم گفت پس خودتون بیاین من نمیام دنبالت. منم قبول کردم چون قرارمون این بود که تا رابطه ما جدی نشده کسی ازش با خبر نشه. لیلا که آمد دختر خالم اس ام اس داد که نمی تونه بیاد اما از طرف اون به سینا بگم که دلش برای سینا تنگ شده. منم در جوابش به شوخی نوشتم سینا مال خودمه بی خود پاتو تو کفش من نکن و ... اس ام اس رو که فرستادم دیدم اشتباهی برای سینا رفته. کلی بهش زنگ زدم که بگم نخونه و پاکش کنه چون توش کلماتی بود که نمی خواستم کسی ببینه. اما گوشیو بر نداشت. با لیلا که رسیدیم سر قرار هنوز کسی نیامده بود. یک کم بعد سینا آمد و گفت چون پشت فرمون بوده جواب نداده. گفت چند تا هم اس ام اس براش اومده. ازش خواهش کردم مال منو نخونه و پاک کنه. همونجا بقیه بچه ها هم رسیدن و گیر دادن که مگه چی نوشتی. هی من شوخی کردم و خندیدیم و خلاصه بچه ها نذاشتن سینا پاکش کنه. گفتن عسل امشب باید به همه بستنی بده بعدش اینو پاک کنی. منم قبول کردم. سوار شدیم و رفتیم بیرون شهر. بستنی و فالوده خوردیم و من حساب کردم و سینا هم اس ام اس رو پاک کرد. اما از رفتار پسرها حس کردم اس ام اس رو خوندن.
وقتی برگشتیم شهر رفتیم شام بخوریم و همه گیر دادن که منو سینا حتما کنار هم بشینیم. هی بهمون متلک گفتن. و مطمئن شدم که اس ام اس رو خوندن. شب سینا منو رسوند خونه و حرفی بینمون رد و بدل نشد. ازش خبری نداشتم تا روز بعد.
پنجشنبه ساغر اومد اینجا که با هم بریم آرایشگاه مدل عروس ببینه چون چند ماه دیگه عروسیشه. رفتیم آرایشگاه و تو خیابون موقع برگشتن برادر دوستمو دیدیم که سوارمون کرد و رسوندمون خونه و خودش اومد سوغاتیشو گرفت. ساغر که رفت سینا اس ام اس زد. خیلی عصبانی بود. از اینکه قرار نبوده کسی از رابطه ما با خبر بشه ولی حالا خیلی ها می دونن. حق داشت عصبانی باشه اما تقصیر من نبود تقصیر خودش بود که پاکش نکرده بود و به دوستاش فرصت داده بود بخوننش. اما تو اس ام اس های بعدی نوشته بود که من تو محل کارم در موردش دروغهایی گفتم و به لیلا هم همینطور. در صورتی که من اصلا این کارو نکرده بودم.
تقریبا باهام قهر کرد تا دیشب یعنی جمعه که براش اس ام اس زدم که داره زود قضاوت می کنه و بدون شنیدن حرفای من داره محکومم می کنه. اونم گفت که مهم نیست چون چیزی ازم به دل نگرفته ولی بهتره یک مدت کمتر با هم در تماس باشیم تا آبها از آسیاب بیفته. منم قبول کردم. اینطوری به درسام هم بیشتر می رسم. وگرنه نصف وقت درس خوندنم باید صرف اون می شد.
اما یک چیزیو فهمیدم و اون اینکه لیلا این وسط آتیش سوزونده. من سه سال پیش هم با یک نفر دیگه درست همینجوری رابطه ام بهم خورد اما هر چی فکر کردم نفهمیدم کار کی بوده اما الان مطمئنم که اونم کار لیلا بوده چون کس دیگه ای خبر نداشت و من احمق بهش اعتماد می کردم و حرفامو می زدم. انقدر مدرک دارم و چیزایی که سینا گفت واضح بود که برام شکی نموند کار لیلا بوده اما اولا چون سینا به اندازه من لیلا رو نمی شناسه نمی تونم بهش ثابت کنم دوما نمی خوام دوست صمیمی چند سالمو خراب کنم.
خیلی نوشتم شرمنده سرتون به درد آمد اما دلم پر بود. هنوزم دلم می خواد بنویسم. خیلی چیزای دیگه نگفته موند اما باید برم سر درس و مشقم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/۳۱ - عسل
هورا عسل از سفر ديشب برگشت. کلی هم خوش گذشت بهش و دايی جونشو بعد از سالها ديد. جای همتون هم خالی بود.
اما نمی دونم چرا اونجا خريد کردنم نميامد. باورتون می شه فقط يک جفت جوراب خريدم با يک دونه بلوز و چند تا دست بند؟ هر چی می رفتيم تو مغازه های مختلف و چيزای خوشگل می ديديم و می پوشيدم و مامانم می گفت اين خوبه برش دار می گفتم من که لازم ندارم ولش کن. و اينجوری شد که بدون خريد برگشتم. البته زياد هم پشيمون نيستم چون هم کلی خوش گذروندم هم اينکه پولام موند تو جيبم.
کلی هم غذاهای جديد خوردم و حال کردم. يک غذا داشتن که شکل کوفته گرد بود اما زيرش يک تيکه استيک بود و روی استيک يک چيزی مثل سوفله قارچ و روی اون هم پنير پيتزا بود. اسمشو نمی دونم اما جدا خوشمزه بود.
شنبه و يکشنبه هم رفتم اونجا کليسا و کلی حال کردم. من از بچگی عاشق کليسا بودم و فضاش بهم آرامش می داد.
ديگه اينکه يک روز هم رفتم ناخونهامو مانيکور کردم. خيلی جالب بود. چون اول ناخونمو با لاک پاک کن کاملا تميز کرد بعدش کلی روی ناخونمو سوهان کرد. بعد يک کارهای عجيب غريبی کرد و يک کرم زد به ناخونام که درست مثل اينکه لاک فرنچ زده باشی برق می زد و شفاف بود و کلی هم ناخونام نرم و صاف شد. من که هميشه ناخونام بدون لاک می شکنه الان يک هفته است لاک نزدم و نشکسته و هنوز هم داره برق می زنه. گفت تا دو هفته می مونه. خيلی باهاش حال کردم.
از ديشب هم که اومدم کلی با سينا و برادر دوستم حرف زدم. فعلا هيچ کدومشون برام حالت دوست پسر ندارن. راستش فکر می کنم هنوز زوده خودم هنوز آمادگيشو ندارم. هنوز تمام وجودم پر از بوی نيماست. هنوزم هيچ کس برام مثل نيما نمی تونه عزيز باشه. برام دعا کنيد.
از فردا هم صبح ها می رم کتابخونه برای فوق درس بخونم. بازم برام دعا کنيد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/٢٧ - عسل
با سينا روابط خوبه. فقط يکم عجيبه. اونم بعد از برگشتن از مسافرت سعی می کنم ازش سر در بيارم. حس می کنم سينا بعد از تجربه بدی که دو سال پيش با دوست دخترش داشت هنوزم از دخترا می ترسه و سعی می کنه زياد بهشون نزديک نشه. منظورم از نزديک شدن نزديکی فيزيکی نيست اين موردو که تا حالا پسری رو نديدم که ازش بگذره منظورم نزديک شدن از نظر عاطفيه.
امروز دارم ميرم استانبول و ۱۲ روز ديگه بر می گردم. خيلی چيزها می خواستم تعريف کنم اما هنوز نه حموم رفتم نه موهامو درست کردم نه ناخونامو و نه چمدونمو بستم. پس فعلا بای تا دو هفته ديگه.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/۱٦ - عسل
آخ چه قدر نوشتن خوبه. چه قدر خوبه که اينجای دوستای خوبی دارم که کلی با نظراشون حال می کنم
. و اما يکشنبه:
ساعت ۹ رفتم دانشکده و ۹:۳۰ کارم تموم شد. سينا گفت بمون فعلا بعدا با هم ميريم. منم موندم تا ۱۱:۲۰. بعد گفتم مهمون داريم و بايد برم خونمون. ازش يک دی وی دی هم گرفتم برای شهرزاد و هر چی خواستم پولشو بدم نگرفت گفت باهات تو راه حساب می کنم. از دانشکده که رفتيم بيرون خداحافظی کردم و گفتم ماشينم تو پارکينگه و ميرم. اون اما ماشينش جلوی دانشکده بود. گفت گرما می خوری می رسونمت تا ماشينت. منم که دختر ساده گول خوردم رفتم سوار ماشينش شدم.
در يک چشم به هم زدن راه که افتاد کيفمو ازم گرفت و گذاشت زير صندليش. بعد هم به جای اينکه بره طرف پارکينگ يک راه ديگه رفت.
گفتم داری کجا می ری؟ گفت می خوام بريم پول دی وی دی رو نقد کنم. می خوام باهات غير نقدی حساب کنم.
منم که مونده بودم بدون موبايل و سوييچ و ... اخه همش تو کيفم بود. هر چی گفتم مهمون داريم بايد برم گفت نمی شه تا باهام غير نقدی حساب نکنی ولت نمی کنم.
خلاصه تا ساعت ۱۲:۳۰ با هم بوديم و کلی خنديديم اما بدهيم موند برای روز بعد. وقتی هم رفتم خونه چون دير رسيده بودم جريمه شدم که همه ظرفهای مهمونی رو بشورم.
ديروز هم چند ساعتی با هم بوديم اما وقتی می خواست طلبشو ازم وصول کنه بهش به شوخی يک حرفی زدم که کلی بهش برخورد . البته منم حرف بدی زده بودم اما فکر نمی کردم انقدر جدی بگيره. خلاصه که ازم دلخور شد و ديشب ساعت ۱۲ باهم آشتی کرديم و کلی حرفای عشقولانه با اس ام اس ردو بدل شد
. امروز ظهر شايد با هم بريم بيرون. اگه رفتيم ميام براتون تعريف می کنم.
برادر دوستم هم به مدت ۲۴ ساعت ازش خبری نبود. فکر کردم حرفام روش اثر کرده و خوشحال بودم اما ديشب چند بار بهم زنگ زد و ديدم نه. امروز برگشت مشهد بايد بشينم باهاش جدی حرف بزنم.
وای که امروز کلی نوشتم. برم حاضر بشم که الان دختر خالم مياد که با هم بريم دانشگاه کارای اونم انجام بديم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/۱۳ - عسل
جاتون خالی ديروز با خانواده عمه ام رفتيم باغ پسر عمه کوچيکه. کلی خنديديم و خوش گذشت. بزرگترين گلخونه خاورميانه که مال پسر عمه منه ديديم و خبر خوب به زودی بابا و مامان شدن پسر عمه و زنشو شنيديم.
بعد هم ظهر همونجا دور هم خوابيديم و انقدر خنديديم که اشکمون سرازير شد. يک صحنه جالب هم اين بود که برادر دوستم که تو پست قبل گفتم بهم زنگ زده بود و داشت حرف می زد که پسر عمه ام غيرتی شده بود می خواست منو با بيل نصف کنه. 
عصر که خسته و کوفته برگشتيم خونه به سرعت رفتم حموم و آرايش کردم و ناخونهامو مرتب کردم و رفتم با بچه های دانشگاه شام بيرون. خيلی خوش گذشت. شب هم که ديگه داشتم از خستگی می مردم سينا( همکلاسيم) شروع کرد به اس ام اس بازی و نذاشت بخوابم. کلی سوال خصوصی پرسيد و همش می گفت من می خوام برات شوهر پيدا کنم چون مال خوب حيفه که رو زمين بمونه
و از اين حرفا. آخرشم گفت حالا يکشنبه که همو می بينيم شايد يک کاری از دست خودم براومد
که مجبور نشم بگردم برات دنبال شوهر که تازه معلوم نباشه چی از آب در مياد. ظاهرا کم کم داره خجالتو می ذاره کنار و می خواد راحت تر حرفاشو بزنه. حالا تا فردا برم ببينم چی می شه بعد اگه خبری شد بهتون می گم.
پرسیده بودین نیما چی شد؟ راستش یک روز نشستیم با هم منطقی حرف زدیم و من دلایلمو گفتم که چرا فکر می کنم اگه رابطه رو تموم کنیم بهتره. گفتم که اگه ازدواج کنیم اولین کسی که عذاب بکشه به خاطر این اختلاف فرهنگی خودشه. بعد هم تصمیم رو گذاشتم به عهده خودش. اونم موافق بود که این اختلافا خیلی زیاده و هیچ جور نمی شه حلشون کرد. اینه که با مهربونی و خوشی رابطه تموم شد. هنوز هم گاهی تلفنی حال همو می پرسیم ولی بیشتر از دو ماهه که دیگه همو ندیدیم.
دیروز صبح رفتم خونه لیلا و کلی با هم گفتیم و خندیدیم. اونم دو ماهه با دوست پسر قبلیش تموم کرده و الان چند وقته با یکی دیگه دوست شده. اما من هنوز نتونستم با کسی دوست بشم. بعد از نیما دیگه کسی به چشمم نمی یاد.
برادر یکی از دوستای صمیمیم شدیدا داره تلاش می کنه که مخمو بزنه اما هنوز موفق نشده. هر کار می کنم نمی تونم باهاش رمانتیک باشم. سالهاست همو می شناسیم و همیشه برام مثل برادر بوده حالا تغییر حس دادن برام خیلی مشکله.
امروز هم مهمون داریم و ناهار پختن با منه. قراره لازانیا و قیمه درست کنم با یک جور سالاد لوبیا و سوپ تره فرنگی . تازه باید برم عکس هم بگیرم که دوشنبه بدم دانشگاه و دیگه کارام تموم بشه. اینه که امروز بیشتر نمی تونم بنویسم هر چند خیلی دلم می خواد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/۸ - عسل
خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده بود. این چند روز کلی گرفتار بودم. اما مهمترین خبرهای این مدت که نبودم:
من الان یک عسل بدون نیما هستم.
دوشنبه ترم کلاس زبان تموم شد و تا مهر می تونم خوش بگذرونم.
دیروز رفتم دانشگاه و کلی امضا گرفتم و مدارک تحویل دادم و الان یک عسل کاملا فارغ التحصیل هستم.
هفته دیگه میرم استانبول و بعد از ۱۲ سال داییمو می بینم.
این مدت به همه سر زدم اما کامنت نذاشتم. از امروز شروع می کنم به کامنت گذاشتن و خوندن وبلاگهای دوستام. دلم برای همه تنگ شده. این پست اصلا مثل یک پست نبود اما برای شروع خوبه. از فردا میام و مفصل می نویسم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٦/٦/٧ - عسل